X
تبلیغات
عشق ممنوع

عشق ممنوع

غريبه ام و در اين شهر مست تنهايي

به رغم غربت من ، شهره ام به شيدايي

غريبه ام و دلم همدلي طلب دارد

در اين تراكم غربت عجب تقاضائي!

غريبه ام و سلامم جواب مي خواهد

سلام بي جواب دلم صحنه اي تماشائي

دلم گرفته خدايا تو هم غريب شدي؟

بيا رفيق دلم شو، زغربتت به درآيي

دلم شكسته تر از شيشه هاي شهر شماست

اگر چه نيست شعر من اما ، چه بند زيبايي

خداي جمله غريبان ، رفيق شبهايم

همين كه فكر من هستي چه غم ز تنهائي

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 20:36 توسط دخترک عاشق|

معلم چو آمد، به ناگه کلاس؛
چوشهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته در مغزها
به لب نارسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان در شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را
صدای رسای معلم شکست
زجا احمدک جست و بند دلش
از این بی خبر بانگ ناگه گسست

"بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا بدانم که سعدی چه گفت"
ولی احمدک درس ناخوانده بود
به جز آنچه دیروز از وی شنفت

عرق چون شتابان سرشک ستم
خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش
به روی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت
"بنی آدم اعضای یکدیگرند"
وجودش به یکباره فریاد کرد
"که در آفرینش ز یک گوهرند"

در اقلیم ما رنج بر مردمان
زبان و دلش گفت بی اختیار
"چو عضوی به درد آورد روزگار"
"دگر عضوها را نماند قرار"

"تو کز…، تو کز…" وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
نگاهی ز سنگینی از روی شرم
به پایین بیفکند و خاموش شد

در اعماق مغزش به جز درد و رنج
نمی کرد پیدا کلامی دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش
نمی داد جز آن پیامی دگر

ز چشم معلم شراری جهید
نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت
غضب می درخشید در چشم او

"چرا احمدِ کودنِ بی شعور،"
معلم بگفتا به لحنی گران
"نخواندی چنین درس آسان بگو"
"مگر چیست فرق تو با دیگران؟"

عرق از جبین، احمدک پاک کرد
خدایا چه می گوید آموزگار
نمی داند آیا که در این دیار
بود فرق مابین دار و ندار؟

چه گوید؟ بگوید حقایق بلند؟
به شرحی که از چشم خود بیم داشت
بگوید که فرق است مابین او
و آنکس که بی حد زر و سیم داشت؟

به آهستگی احمد بی نوا
چنین زیر لب گفت با قلب چاک
"که آنان به دامان مادر خوشند
و من بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی
نگفته کسی تاکنون یک سخن
ندارند کاری به جز خورد و خواب
به مال پدر تکیه دارند و من

من از روی اجبار و از ترس مرگ
کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین دست پر پینه ام شاهد است"

سخن های او را معلم برید
هنوز او سخن های بسیار داشت
دلی از ستم کاری ظالمان
نژند و ستمدیده و زار داشت ؟

معلم بکوبید پا بر زمین
و این پیک قلب پر از کینه است
"به من چه که مادر ز کف داده ای ؟"
"به من چه که دستت پر از پینه است ؟!"

رود یک نفر پیش ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او
ز چوبی که بهر کتک آورد !

دل احمد آزرده و ریش گشت
چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کورسویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت :

ببین، یادم آمد، دمی صبر کن
تامــل، خــدا را، تامــل، دمـی ...
"تو کز محنت دیگران بی غمی"
"نشاید که نامت نهند آدمی!"

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 12:57 توسط دخترک عاشق|

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم !

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 17:49 توسط دخترک عاشق|

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نمی خواهم بمیرم، با كه باید گفت؟

كجا باید صدا سر داد؟


به زیر كدامین آسمان، روی كدامین كوه؟


كه در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه


كه از افلاك عالم بگذرد پژواك این فریاد!


كجا باید صدا سر داد؟


فضا خاموش و درگاه قضا دور است


زمین كر، آسمان كور است


نمی خواهم بمیرم، با كه باید گفت؟


اگر زشت و اگر زیبا


اگر دون و اگر والا


من این دنیای فانی را


هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم


به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گردآلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم!

دلم با صد هزاران رشته، با این خلق

با این مهر، با این ماه

با این خاك با این آب ... پیوسته است

مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم كرده در رنج و عذابم نیست


هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست


جهان بیمار و رنجور است

دو روزی را كه بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است


نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزم


خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم


به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم


چه فردائی، چه دنیائی!


جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...


نمی خواهم بمیرم، ای خدا!


ای آسمان!


ای شب!


نمی خواهم


نمی خواهم


نمی خواهم


مگر زور است؟

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 22:41 توسط دخترک عاشق|

امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت

سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم

امشب دوباره تو را گم کرده ام

میان آشفته بازار افکار مبهمم

توی کوچه های بی عبور پاییزی

دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را

منتظر نشسته ام






آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند

همان جایی که گفتند: یکی بود و یکی نبود . .

گـاه گاهـی دل من می گیرد

بـیـشـتر وقـت غروب

آن زمان که خدا نـیـز پر از تـنـهایـیـست

من وضـو خواهم سـاخـت

از خـدا خواهم خواست که تو تـنها نشوی

و دلـت پر ز خوشی های دمادم باشد





چقدر دلم هوایت را می کند

حالا که دگر هوایم را نداری...!

نميــــــدانمـــ

تعبيـــــر نگاهتـــــــ

خداحافظـــــ يستـــ ــ ـ

يا انتــــــظار ؟!





از خواب پريدم

چشام پر اشک بود

بلند شدم و يه راست رفتم سمت کمد

تنها يادگاری از تو

عطرت بود که روی پيرهنم جا مونده بود

سر کشيدم بوی نبودنت رو

...
 




از تـ ُ چـهـ پنهــانـ

گــاهۓ برایـم آنقـدر خواستنـۓ مۓ شوۓ

کـ شـروع مۓ کنم

بـ شمــارش تکـ تکـ ثانیـهـ

براۓ یکـ بار دیگـر رسیـدن

بـ بوۓ تنتــ ...


پيشاني اَت بُقعه ي هَميشــه اَمن ياد ِ من استـ ...

مي بوسَمش شايـــد از پُشت اين ضَريـح حــاجت رَوا شومـــ !!!





+چه روزنه امـ ـیدی ممکن است باشد ؟!

وقتی نداشته ها بیـ ـشتَر از داشته هاست

منو بفهم

وقتي جز رفتن

واسم راهي نمونده


من خوبم ...خسته نیستم ... فقط

گاهی دستم به این زندگی نمی رود !!

شکستم


نه آن زمان که رفتی ..

همان وقت که گفتی می روی ..

هيچـــ كســ

ويراني ام را حســـ نكرد

روز رفتنــــــــت را به خاطــــــــــر داری ؟

کفــــــش هایــــت را بغل کــــــــرده بــــودی . . .

مبـــــادا صدایـــــش گوش هایـــــم را آزار دهـــــــــد ! ! !

نـــــوک ِ پا ، نـــــوک ِ پا دور شــــدی

از همیـــــن گوشــــهـ کنــــار

.

.

.

و امــــــــروز

بی ســــــر و صـــــــــدا پیدایـــــت شد

تـــــا بــــه رخ نکشـــــــــی اشتباهاتـــــــــــــم را

ایـــــن بـــــار کفــــش هایـــــت را می دزدم

مبــــــــــادا فکـــــر ِ رفتــــــــــن به ســـــرت بزنــــــــد





گمـــــــــان می کـــــردم وقتــــــــی نبــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــاشم

دلـــــت می گیــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــرد

1 روز

1 ماه

1 سال

از رفتنــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــم می گذرد . . .

چه خیـــــال ِ بیهوده ایـــــــ

وقــــتی دلت با دیگریســــــــت ...

مـَــن ..

طَعـــم شیرین یافتن را

در طَعم تلــخ از دَستــــ ـــ ـ دادن یافتــَـم

و در این میان

سَهم من تنهـــــا یک یادَتـــ ـــ ـ به خیر

ساده بود ..

با ساعت دلم

وقت دقیق آمدن توست!

من ایستاده ام:

مانند تک درخت سر کوچه

با شاخه هایی از آغوش

با برگ های از بوسه

با ساعت غرورم اما !

من ایستاده ام:

با شاخه هایی از تابستان

با برگ هایی از پاییز

هنگام شعله ور شدن من!

هنگام شعله ور شدن توست!

ها . . . چشم ها را می بندم

ها . . . گوش ها را می گیرم

با ساعت مشامم

اینک:

وقت عبور عطر تن توست


نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 19:8 توسط دخترک عاشق|

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر تو ام سنگین شده


ای به روی چشم من گسترده خویش


شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش


همچو بارانی که شوید جسم خاک


هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک


ای تپش‌های تن سوزان من

آتشی در سایۀ مژگان من


ای ز گندم‌زارها سرشارتر


ای ز زرین شاخه‌ها پُر بارتر


ای در بگشوده بر خورشیدها


در هجوم ظلمت تردیدها


با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست


هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست


این دلِ تنگِ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟


ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من


پیش از اینت گر که در خود داشتم


هر کسی را تو نمی‌انگاشتم


درد تاریکی‌ست دردِ خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن


سرنهادن بر سیه‌دل سینه‌ها


سینه آلودن به چرکِ کینه‌ها


در نوازش، نیش ماران یافتن


زهر در لبخند یاران یافتن


زر نهادن در کفِ طرارها


گم‌شدن در پهنۀ بازارها


آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته


چون ستاره، با دو بال زرنشان


آمده از دوردست آسمان


از تو تنهاییم خاموشی گرفت


پیکرم بوی همآغوشی گرفت


جوی خشک سینه‌ام را آب، تو


بستر رگ‌هام را سیلاب، تو


در جهانی اینچنین سرد و سیاه


با قدم‌هایت قدم‌هایم به‌راه


ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده


گیسویم را از نوازش سوخته


گونه‌هام از هُرم خواهش سوخته


آه، ای بیگانه با پیراهنم


آشنای سبزه‌زارانِ تنم


آه، ای روشن طلوع بی‌غروب

آفتاب سرزمین‌های جنوب


آه، آه ای از سحر شاداب‌تر


از بهاران تازه تر، سیراب تر


عشق دیگر نیست این، این خیرگی‌ست


چلچراغی در سکوت و تیرگی‌ست


عشق چون در سینه‌ام بیدار شد


از طلب پا تا سرم ایثار شد


این دگر من نیستم، من نیستم


حیف از آن عمری که با "من" زیستم


ای لبانم بوسه گاه بوسه‌ات

خیره چشمانم به راه بوسه‌ات


ای تشنج‌های لذت در تنم


ای خطوط پیکرت پیراهنم


آه می‌خواهم که بشکافم ز هم


شادی‌ام یک‌دم بیالاید به غم


آه می‌خواهم که برخیزم ز جای


همچو ابری اشک ریزم هایهای


این دلِ تنگِ من و این دود عود؟

در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟


این فضای خالی و پروازها؟


این شب خاموش و این آوازها؟


ای نگاهت لای‌لای سِحر بار

گاهوار کودکان بی‌قرار


ای نفس‌هایت نسیم نیم‌خواب


شُسته از من لرزه‌های اضطراب


خُفته در لبخند فرداهای من


رفته تا اعماق دنیاهای من


ای مرا با شعور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته


چون تب عشقم چنین افروختی


لاجرم شعرم به آتش سوختی

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 17:30 توسط دخترک عاشق|

صدایت میزنم...

من از نگاه خسته ساربان تو را میپرسم ...من یک راه طولانی

انتظارم..با غبار خستگی آه میکشم آه...آهِ من در هوا می پیچد

هیچکس نمیداند شاید در این آهِ پنهانم

 صدایت میزنم...

در سکوت بی انتهای شب صدایم میپیچد..این صدا چه غمگین است

چه تنهاست...یک ستاره به من اشاره کرد او صدایم را شنیده...

چه می گوید؟انگار مرا به میهمانیِِِِ ستاره ها میخواند آه...آری می آیم

چه غوغاییست...تماشاییست...از تک تک نگاه های نور تو را

می پرسم...هیچ نمی گویند...هیچ نمی دانند

آه... آنها نمی دانند که من تو را

 یک آسمان عاشقم...

تو را که یک آسمان ستاره بودی


 

 

www.darhami.com



صدایت میزنم...

من از نگاه خسته ساربان تو را میپرسم ...من یک راه طولانی

انتظارم..با غبار خستگی آه میکشم آه...آهِ من در هوا می پیچد

هیچکس نمیداند شاید در این آهِ پنهانم

صدایت میزنم...

در سکوت بی انتهای شب صدایم میپیچد..این صدا چه غمگین است

چه تنهاست...یک ستاره به من اشاره کرد او صدایم را شنیده...

چه می گوید؟انگار مرا به میهمانیِِِِ ستاره ها میخواند آه...آری می آیم

چه غوغاییست...تماشاییست...از تک تک نگاه های نور تو را

می پرسم...هیچ نمی گویند...هیچ نمی دانند

آه... آنها نمی دانند که من تو را

یک آسمان عاشقم...

تو را که یک آسمان ستاره بودی

عاشقانه به باغ ذهن میروم آرام در می گشایم...صدایت میزنم

آرام...آرام...صدایم در هوای باغ سبز میشود...

غنچه های خاطره بیدارمیشوند.آنها این صدا را میشناسند...

این صدا یک سبز بیدار است.. این صدا چه امیدوار است

به غنچه هالبخند میزنم از تک تک نگاه های سبز تو را میپرسم

چه آرامندچه صبور...

تا شکفتن آنها صبر میکنم میدانم درقلب آنها نیز تو یک خاطره ای

غنچه ها را یک به یک میبویم درخانه متروک قلبم عطر تو می پیچد زنده میشوم...

ذره های زندگی من بوی تورا میگیرد.. غنچه ای میشوم در انتظار

شکفتن غنچه ها میدانند من تورا

یک باغ می ستایم...

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:47 توسط دخترک عاشق|

www.darhami.com

صدایت میزنم...

از یک عمق زلال آبی...از دورترین نشانه بودن...از زادگاه کوچکترین

ذره با اولین نفس حیات با حباب های روشن وجود صدایت میزنم...

من تورا یک دریا عاشقم...

از اعماق زمین ...از آنجاییکه زیر یک انبوه سنگین پنهان است...

از خانه جوانه هااز زادگاه خاکی عشق...از میان یک حجم سبز بیقرار...

ازابتدای راه رویش...با صدای پای شکفتن

صدایت میزنم...

با یک لبخند صمیمی... با یک نگاه عاشق... با یک نبض هستی از

گرمترین نشانه بودن صدایت میزنم

من تو را یک زمین می ستایم...

کاروان لحظه میگذرد... از ایوان ساکت صبرم

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 23:55 توسط دخترک عاشق|

جغرافیای ِ کوچک من - بازوان توست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من

یک آفتاب عاشـــــقم ...

صدایت میزنم...

از یک عمق زلال آبی...از دورترین نشانه بودن...از زادگاه کوچکترین

ذره با اولین نفس حیات با حباب های روشن وجود صدایت میزنم...

من تورا یک دریا عاشقم...

از اعماق زمین ...از آنجاییکه زیر یک انبوه سنگین پنهان است...

از خانه جوانه هااز زادگاه خاکی عشق...از میان یک حجم سبز بیقرار...

ازابتدای راه رویش...با صدای پای شکفتن

صدایت میزنم...

با یک لبخند صمیمی... با یک نگاه عاشق... با یک نبض هستی از

گرمترین نشانه بودن صدایت میزنم

 من تو را یک زمین می ستایم...

کاروان لحظه میگذرد... از ایوان ساکت صبرم

 صدایت میزنم...

من از نگاه خسته ساربان تو را میپرسم ...من یک راه طولانی

انتظارم..با غبار خستگی آه میکشم آه...آهِ من در هوا می پیچد

هیچکس نمیداند شاید در این آهِ پنهانم

 صدایت میزنم...

در سکوت بی انتهای شب صدایم میپیچد..این صدا چه غمگین است

چه تنهاست...یک ستاره به من اشاره کرد او صدایم را شنیده...

چه می گوید؟انگار مرا به میهمانیِِِِ ستاره ها میخواند آه...آری می آیم

چه غوغاییست...تماشاییست...از تک تک نگاه های نور تو را

می پرسم...هیچ نمی گویند...هیچ نمی دانند

آه... آنها نمی دانند که من تو را

 یک آسمان عاشقم...

تو را که یک آسمان ستاره بودی
نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 18:18 توسط دخترک عاشق|

دوستت داشتم بی هیچ بهانه ای که در آن جدایی باشد

افسوس که نه تو ونه هیچکس مرا نمیفهمد

کاش میدانستی که چقدر منتظر مهربانی نگاهت بودم ونیامدی

افسوس که پنداشتی مهربانیت لایق من نیست

کاش میدانستی در عمق وجودم به تودلبستم وتوتنهاشقایق صحرای دلم هستی

افسوس که دلم را لایق روییدن ندانستی

نمیتوانم چیزی بگوییم بغضی گلویم را میفشاردوآزارم میدهد 

افسوس که این بغض هم بامن غریبی میکند

دلم شکست ولی این بغض قصد شکستن ندارد

میگوییند دلشکستگان نزد خدا آبرویی دارد

افسوس که دل شکسته من بارها ترک برداشت ودم نزد

کاش میدانستی چقدر تنهایم

کاش میدانستی صداقتم را در آن هنگام که عاشقانه صدایت میکردم

ای عشق گفته بودی میمانی

اما اینبارهم اجباری دفترزندگیم را ورق زد

نمیدانم چرا هنگامی که دراوج غم هاییم از اجبار خبری نیست اما

آنهنگام که احساس میکنیم خوشبختیم باید آنرا به اجبار بدهیم

ماسربازان مطیع اجباریم انگار روزگار قصد ندارد مارا از این اجبار رها کند

آری بی سرکردن هم اجباریست اما خوشحالم که فراموش نکردنت اختیاریست ومن بایادت بااین اجبارمیجنگم

دوستت دارم تا هرزمانی
نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 11:58 توسط دخترک عاشق|

روز مرگم هر که شیون کند از دورو برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید 

مست مست از همه جا خال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگه وسط سینه من چاک زنید

اندرون دل من یک قلمه تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفت

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 23:19 توسط دخترک عاشق|

دو چیز را همیشه فراموش كن:

خوبی كه به كسی می كنی

بدی كه كسی به تو می كند

همیشه به یاد داشته باش:

اگر در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار

اگر در سفره ای نشستی شكمت را نگه دار

اگر در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار

اگر در نماز ایستادی دلت را نگه دار

دنیا دو روز است:

یك روز با تو و یك روز علیه تو

روزی كه با توست مغرور مشو

و روزی كه علیه توست مایوس نشو

چرا كه هر دو پایان پذیرند

آموختن را بکار ببند:

به چشمانت بیاموز كه هر كسی ارزش نگاه ندارد

به دستانت بیاموز كه هر گلی ارزش چیدن ندارد

به دلت بیاموز كه هر عشقی ارزش پرورش ندارد

سه چیز را از هم جدا كن:

عشق، هوس و تقدیر

چون اولی مقدس است و دومی شیطانی

اولی تو را به پاكی می برد و دومی به پلیدی

در دنیا فقط 3 نفر هستند كه بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت ر

ا برطرف میكنند، پدر و مادرت و نفر سومی كه خودت پیدایش میكنی، مواظب باش كه از دستش

ندهی و بدان كه تو هم برای او نفر سوم خواهی بود چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.

چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تو هستند

چگونه از آنها استفاده میكنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟

بدان كه قلبت كوچك است پس نمیتوانی تقسیمش كنی

هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش كه كوچكی اش جبران شود.

هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یكی ندانچون همه اینها اجزاء كوچكتر

عشق هستند نه خود عشق.

همیشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و فقط به او توكل كن

آنگاه می بینی كه چگونه قبل از اینكه خودت دست به كار شوی، كارها به خوبی پیش می روند.

از خدا خواستن عزت است

اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.

از خلق خدا خواستن خفت است

اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.

هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش كه برای او غیر ممكن وجود ندارد

و تمام غیر ممكن ها فقط برای کسانیست که

از ایمــان دل بریده اند و امیــد را به دل راه نمی دهند.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 19:47 توسط دخترک عاشق|

حاضری جون فداش کنی ، وقتی کسی رو دوس داری

حاضری دنیارو بدی ، فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطرش داد بزنی ، به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته ، حاضری دنیا بد باشه

فقط اونی که عشقته ، عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیارو به خاطر اون می زنی

خیلی چیزارو می شکنی تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

اما صداشو بشنوی ، شب ، از میون دو تا سیم

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشمای اون گرو

فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوس داشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو ، حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانونو ، ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات

وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا میگذری

تولد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری

حاضری جونتو بدی ، یه خار توی دساش نره

حتی یه ذره گردوخاک تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن تمام آدمای شهر

اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر

حاضری هر جا که بری به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی

حاضری که به خاطر خواستن اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی ، با غصه ، همخونه شی

حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دست تکون بدن

حاضری اعتبار تو به خاطرش خراب کنن

کارتو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضری که بگذری از شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه رو به روت

وقتی کسی تو قلبته ، یه چیز قیمتی داری

دیگه به چشمت نمیاد اگر ثروتی داری

حاضری هر چی بشنوی حتی آگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی

غرور تو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری که به خاطرش پاشی بری میدون جنگ

عاشق باشی ، اما بازم بگیری دستت تفنگ

حاضری هر چی گل داریم ، دونه به دونه بشمری

بسوزی از تب نگاش اسمشو وقتی می یاری

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی

پشت سرت هر چی می گن چیزی نگی گوش بکنی

حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون دونه به دونه بمیرن

حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس

وقتی کسی رو دوس داری ، معنی نمی ده دیگه ترس

وقتی کسی رو دوس داری صاحب کلی ثروتی

نذار که از دستت بره ، این گنج خیلی قیمتی

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 21:54 توسط دخترک عاشق|

تومث یه آسمونی که نداره انتهایی

دلفریبه که بدونم دارم توو قلب تو جایی

 

تودلت یه کهکشونه،شایدم مث یه دریاست

باخیال تو عجینه، حس قلبیم بی کم وکاست

 

توتموم فصل بودن،توتموم فصل عشقی

چه قشنگ وشاعرانه ست، خاطراتی که گذاشتی

 

تونهایت حضوری توی قلب شاعر من

تویی آرامش وایمان توی ذهن وخاطرمن

 

توبرام فصل بهاری که پراز شور وامیده

تویه باغ پر درختی که پراز سروه وبیده

 

چی بگم ازمهربونیت که زیاد وبی شماره

من فدای اون چشاتم حتی بدون اشاره

 

چه پراز سخاوتی تو، چه قدر ساده وپاکی

توی اوجی اما ای جان! متواضعی وخاکی

 

چه پراحساسه جهانت،چه قدرشگرف وزیباست

من صداتومی شناسم،ملودی ناب دریاست

 

چه قدر ترانه وشعرواسه ی چشام تو ساختی

وقتی پرسیدم دلیلش گفتی دنیاموشناختی

 

گفتی قلبتو یه باره،به نگاه من تو باختی

من هنوزم بی قرارم واسه سازی که نواختی

 

توپراز شورونشاطی،پرموسیقی واحساس

ارزش تو بی نهایت،مث یه تیکه ی الماس

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 11:17 توسط دخترک عاشق|

ز بس ز ديدگــــان من گهـــر روانه مي‌شود

 دل سياه سنگ هم ، پـــر از جــوانه مي‌شود

ببين ابهت مرا ، كـــه در فـــــــراق روي تو

 براي ابــــر آسمان ، غمم بهانــــه مي‌شود

نــواي اشك و آه من ، ميان جمع بي كسي

 بسي فـــراتر از غزل ، چنان ترانــــه مي‌شود

به روي لوح جان من ، نشسته طرح يـــاد تو

ببين كه با تو بــزم من چه شاعرانه مي‌شود

مخـــــواه ننگ هرزگي فتد به دامنم ، بيـــا

 كه زلف من به دست باد هرزه شانه مي‌شود

بيــــا به خلوت شبم ، كه در پناه نــــام تو
 حيات من چـــو عمــر خضر جاودانه مي‌شود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 12:10 توسط دخترک عاشق|

گفتم  نرو  پرپر  مى شم

گفتى مى خوام رها باشم

گفتم  اخه  عاشق  شدم

گفتى مِى خوام تنها باشم

گفتم  دلم   گفتى  بسوز

 گفتم يه عمرى باز هنوز

 گفتم اخه داغون مى شم

 گفتى به من خوش مِى گذره

گفتم بيا چشمام براى تو

گفتى اخه كى مى خره

گفتم منو جنس مى ديدى ؟

گفتى  اره  بى قيمتى

گفتم يه روز كسى بودم

 با من نكن بى حرمتى

گفتم صدام مى ميره باز

 گفتى با درد بسوز بساز

 گفتم حالا كه پير شدم

 گفتى كه از تو سير شدم

 گفتم   تمنا  مى كنم

 گفتى مى خوام خوردت كنم

 گفتم  بيا  بشكن  تنو

گفتى فراموش كن منو

نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 9:25 توسط دخترک عاشق|

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

 عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

 عشق یعنی بوسه ها در طول سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

 عشق یعنی چشم را به در دوختن

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

عشق یعنی دستان من دستان تو

عشق یعنی .... دوستت دارم تورو

عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

 عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباض و انبساط

عشق یعنی زندگیم وصل به توست

 عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشق من زیبای من

عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:3 توسط دخترک عاشق|

یه گریه حسابی .... برای تو نه ... برای خودش

برای سادگی های خودش

برای اینکه حرفای شیرینو معنادار تو رو باور کرد

برای اینکه سوختو صداش در نیومد

برای اینکه شکسته شد

برای اینکه آرومو بی صدا تو رو تو خودش جا داد

چرا گریم نمیگیره ؟؟؟

نکنه دیگه دل ندارم ؟؟؟

کو اون دل من ؟؟؟؟ کجا بردیش ؟؟؟

چه بلایی سرش آوردی ؟؟؟

پیش خودته یا انداختیش دور ؟

نمیدیش ؟؟ برنمی گردونی به خودم ؟؟

باشه .. دلمم واسه تو

من که همه چیو باختم به تو... بیا دلمم تقدیم تو

 

نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:17 توسط دخترک عاشق|

تو رادوست ندارم نه دوستت ندارم!

اما هنگامي که نيستي

غمگينم!

تو رادوست ندارم!

امانميدانم چرا....

آنچه ميکني در نظرم بي همتا جلوه ميکند!

وبارهادر تنهايي از خود پرسيده ام

چرا آنهايي که دوستشان دارم

بيشترشبيه تو نيستند...

تو رادوست ندارم!

اماهنگامي که نيستي

از هرصدايي بيزارم


حتي اگر صداي آناني باشد که دوستشان دارم

زيراصداي آنها

طنين آهنگين صدايت را در گوشم ميشکنند!

تو رادوست ندارم!

اماچشمان گويايت

بيش ازهر چشم ديگري بين من و آسمان آبي قرار ميگيرد...

آه ميدانم که دوستت ندارم

اماافسوس ديگران دل ساده ام را

کمترباور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

ميبينم که بر من ميخندند

زيرا آشکارا مينگرند

نگاهم به دنبال توست...


نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 18:57 توسط دخترک عاشق|

عشق ،‌تصوير جاوداني ماست

يادگار تب جواني ماست

با همين سادگي و بي رنگي

عشق ،‌نقاش ماست ، ماني ماست :

در زمين اين « سيا قلم » هايش

طرح دنياي آسماني ماست

عشق ، اين واژه ي به ظاهر گنگ

به وضوح غم نهاني ماست

خبر از جاي ما چه مي گيري ؟

عشق ،‌تمثيل لا مكاني ماست

سمت خوبي ،‌دو كوچه مانده به دوست

اين خودش ،‌بهترين نشاني ماست

عشق ، چيزي است مثل يك لبخند

كه نمودار مهرباني ما ست

عمر بي عشق ما ، مصادف با :

مرگ جانسوز و ناگهاني ما ست

بايد از او مواظبت بكنيم

عشق ، ميراث باستاني ماست
نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 17:4 توسط دخترک عاشق|

توی فنجون های قهوه اثری از تو ندیدم

باورم نمی شه اما که تو نیستی حتی یادم

باورم نمی شه رفتی دیگه نیستی در کنارم

گل من چرا گذاشتی منو تنها با خیالم

دیگه دنیا رو نمی خوام دیگه فردا رو نمی خوام

وقتی نیستی تو کنارم دیگه من هیچی نمی خوام

از خدا تو رو می خواستم شب و روز با گریه و اه

باورت نمی شه اما شبا با گریه می خوابم

دیگه فنجون های قهوه واسه من رنگی نداره

اخه اونم دیگه در خود اثری از تو نداره

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 19:19 توسط دخترک عاشق|

تویی شعر عاشقانه               واسه من خود ترانه

تو همونی که با حرفاش          منو از خودش می رونه

اما چشمات با نگاهت             منو می خواد بی بهونه

دلمو باز می سوزونه              اون دو تا چشم دیوونه

اون چیه که توی چشمات        همیشه می زنه فریاد

دل من مثل نگاهت               داره اینجا می زنه داد

من خسته واسه تو             دیگه هیچ شوقی ندارم

که به پای تو بذارم                می دونم که نمی تونم

واسه ی حتی یه لحظه         تو رو از خودم برونم

نه دیگه اخر راهه                حرفاش به یادم می مونه

اونی که عاشق من بود        داره می ره بی بهونه

اما حرفاش دیگه این بار        تا ابد با من  می مونه

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 19:19 توسط دخترک عاشق|

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

  گریه کردم و نوشتم ، نازنینم یا تو یا مرگ

    به تو گفتم باورم کن ، میون این همه دیوار

      تو با خنده ای نوشتی ، هم قفس خدانگهدار

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

  سهم من از همه دنیا یه قفس بود

    بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

      سر رو شونه هات نذاشتم ، مثل دستات سرد ، سردم

                                          من که تو بنبست غربت

                                          زخمی از آوار پاییز

                                  فکر چشمای تو بودم

                              با دلی از گریه لبریز

 شب عاشقونه ی من که حروم شد

مهلت بودن با تو که تموم شد

    نمی دونستم باید از تو می گذشتم

          وقتی از غربت چشمات می نوشتم ....

                                                      دلم گرفته هم نفس 

                                         پرم شکسته تو این قفس 

                                   تو این غبار تو این سکوت 

                        چه بی صداست نفس نفس  

از این نا مهربانی ها دارم از غصه می میرم

    همدم روز تنهاییم یک روز دستات رو می گیرم  

                   تو این شب گریه می تونی پناه من باشی

                 تو ای همزاد هم خانه چی می شه عاشقم باشی ...

        به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته ، 

       آهسته تر از صداي بال پروانه ها        

به او بگوييد دوستش دارم با صدايي بلند ،  

بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق

به او بگوييد دوستش دارم با هيچ صدايي، 

چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد

فرياد دوستت دارم را  

ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند     

پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم.

دوستت دارم فردای دیروزت را رها کن

دیروز فرداهایم را رها خواهم کرد

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 16:18 توسط دخترک عاشق|

وقتی میای رو قبر من رو خاک سرد این تنم

اشکی بریز از ته دل برای شادی دلم

وقتی میای پا میذاری رو خاک و این سنگ غریب

دستی بکش رو اسم من تا که نباشم بی نصیب

وقتی میای که دیگه من پوسیدم توو این سیاهی

دله تو گرفته اما می مونی توو این تنهایی

وقتی میای رو خاک من درد دلاتو گوش میدم

پژمرده میشی رو خاکم با گریه های دم به دم

وقتی میری با چشم تر توو اون لحظه های آخر

توو این ظلمت بذار باشم این روحمو با خود نبر

وقتی میری مرگ منو از خاطر دلت پاک کن

توی روزهای تنهائیت منو از خیالت پاک کن

وقتی میری این تنمو با خنده هات دلشاد کن

اشکی بریز گاهی وقتا لحظه ای منو یاد کن

الهی که خوشبخت بشی تا که نباشی پریشون

عشق تو جاریه اینجا زیر این خاک توو این زندون...

نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 17:43 توسط دخترک عاشق|

کجا بودی وقتی برات شکستم

 یخ زده بود شاخه ی گل تو دستم

 کجا بودی وقتی غریبی و درد

 داشت منه تنها رو دیوونه میکرد

 کجا بودی وقتی که از پنجره

 میپرسیدم این چندمین عابره

 کجا بودی وقتی تو رو می خواستم

که دستات آروم بشینه تو دستم

 کجا بودی وقتی که گریه کردم

 ازتو به آسمون گلایه کردم

 کجا بودی وقتی کنار عکسات

شبا نشستم به هوای چشمات

کجا بودی تو لحظه ی نیازم

وقتی میخواستم دنیامو بسازم

کجا بودی ببینی من میسوزم

عین چشات سیاهه رنگ روزم

کجا بودی تشنه ی چشمات بودم

نبودی من عاشق دنیات بودم

کجا بودی وقتی دیوونه ت بودم

وقتی که بیقرار شونه ت بودم

کجا بودی وقتی چشام به در بود

ترانه هام شکایت سفر بود

نبودی پیش منه بی ستاره

ترک میخورد دلم با یک اشاره

کجا بودی وقتی که می نوشتم

ترانه هام همه ماله فرشتم

کجا بودی وقتی که پر پر شدم

سوختم و از غمت خاکستر شدم

کجا بودی ببینی فصل بهار

همه میگفتن تو گذاشتی کنار

سرزنشای مردم رو شنیدم

هر چی که باورت نمی شه دیدم

کنایه هاشونو به جون خریدم

نبود ستاره م شبا گریه چیدم

کجا بودی وقتی بهم خندیدن

رد شدن و همدیگه رو بوسیدن

کجا بودی ببینی خستگیمو

آب شدن شمعای زندگیمو

همه سراغ تو رو می گرفتن

زیر لبی یه چیزایی میگفتن

می خندیدن اما تنم می لرزید

کجا بودی وقتی چشام میترسید

کجا بودی وقتی سحر نداشتم

سیاهی بود از تو خبر نداشتم

کجا بودی وقتی که اشکام می ریخت

خون جای گریه از توی چشمام می ریخت

کجا بودی وقتی باید می موندی

غصه مو از لحن صدام می خوندی

کجا بودی نگام به در سفید شد

هر کی به جز من از تو نا امید شد

کجا بودی وقتی دعای داغم

میزد به سقف کوچیک اتاقم

کجا بودی وقتی صدات میکردم

به آسمون رسید صدای دردم

کجا بودی من از خودم گذشتم

هر جا بگی رو دنبال تو گشتم

کجا بودی ببینی آبروم مرد

اما به خاطر چشات قسم خورد

خنده واسه همیشه از لبام رفت

رسیدن از مرمر رویاهام رفت

کوچه ی انتظار رسید به بن بست

دلم میگفت اون سر وعده هاش هست

کجا بودی که از نفس افتادم

روزی یه بار زنده شدم جون دادم

وقتی که این بازیا رو می کردی

من میدونستم داری بر میگردی

پاهای خسته تو بذار رو چشمام

بگو که دیگه نمی ذاری تنهام

بگو هنوز دوستم داری با منی

بگو محاله قلبمو بشکنی

کجا بودی ببینی بی ستارم

 ببینی جز تو کسی رو ندارم

غم نبودنت مثل آتیشه

تو این دو خط ترانه جا نمیشه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 21:44 توسط دخترک عاشق|

معیار واقعی بودن تصمیم، آن است که دست به عمل بزنیم. آنتونی رابینز

اجازه نده ترس تو را فلج سازد. مارک فیشر

افرادی که از ریسک کردن میترسند، به جایی نمیرسند.
مارک فیشر

نشاط، آزادی مطلق است. تو حرکت به بالا را آغاز میکنی؛ نشاط به تو بال می دهد تا با آن پرواز کنی.
اشو


منشا همه بیماریها در فکر است.
ژوزف مورفی

رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است.
آنتونی رابینز


چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد آمد.
ژوزف مورفی

افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط آزارشان دهد.
مارک فیشر


افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند.
مارک فیشر

اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند.
آنتونی رابیتز


تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند، فاصله این دو را زندگی كنیم.
سانتابان

هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند، تخیلات پیروز میشوند.
مارک فیشر


وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد.
آنتونی رابینز

ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم.
ژوزف مورفی


هر واقعه ای در آغاز به صورت رویا است.
کارل سندبرگ

هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کند.
ژوزف مورفی


قانون زندگی، قانون باور است.
ژوزف مورفی

اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد.
آنتونی رابینز


با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی آغاز میکنید.
آنتونی رابینز

برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی، سپس با اشتیاق شروع کنی.
مارک فیشر


اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید.
مارک فیشر

سعی نكنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بكوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم.
ماركوس گداویر


نبوغ در سادگی نهفته است.
مونزارت

این روشنی هدف است که به شما نیرو میبخشد.
آنتونی رابینز


در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است.
آنتونی رابینز

تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند.
مارک فیشر


باور به طور خود بخود به اجرا در می آید.
ژوزف مورفی

نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود.
آنتونی رابینز


به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید.
ژوزف مورفی

ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند.
مارک فیشر


شجاعت واقعی زمانی است كه شخصی بتواند از اعماق مشكلات و بدبختی ها به زندگی لبخند بزند.
ناپلئون

زندگی دقیقا به ما آن چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم.
مارک فیشر


نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند حال و آینده ما را تباه کنند.
آنتونی رابینز

آرزوهای هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود.
هراکلیتوس


اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود.
ژوزف مورفی

زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از آنچه تصورش را میکنید به ما آسایش بدهد.
مارک فیشر


كسی رو كه دوستش داری، چند وقت یكبار بهش یادآوری كن، تا فراموش نكنه قلبی براش می‌تپه.
شكسپیر

تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن ایمان دارند.
مارک فیشر


ضمیر باطن شما سازنده بدن شماست و میتواند شما را درمان کند.
ژوزف مورفی

همه رویاهای ما می توانند محقق شوند، مشروط بر اینکه ما شجاعت دنبال کردن آنها را داشته باشیم.
والت دیسنی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 20:13 توسط دخترک عاشق|

روبه روی من سرابه

                بخت من همیشه خوابه

                                    روی دلم جای یه زخمه

                                                     بی تو زندگیم عذابه

 

توی این شهر سیاهی

                  میدونم تو بی گناهی

                                   حتی واسه ی همیشه

                                                   قشنگ ترین اشتباهی

 

 

حالا دیگه خوب می دونم

                           به تو رسیدن محاله

                                                   برای گذشتن از من

                                                                             دل تو چه بی قراره

 

تو غرورمو شکستی

                     دل به یکی دیگه بستی

 

                                                                                حالا هر شب بی تو قلب من میگیره

                                                                 منو تهدید می کنه بی تو میمیره

                                                 صدای رفتن تو توی گوشم انگار

                                 دیگه از پیشم برو خدا نگهدار

 

 

        می دونم که انتظار فایده نداره

                           دل من همیشه زردو بی بهاره

                                                صدای رفتن تو توی گوشم انگار

                                                                   دیگه از پیشم برو.......

 

                                                         خدا نگهدار...!!


دیدن تو عشق منه

نگاه تو عمر منه

لبخند تو گنج منه

ندیدنت رنج منه


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 16:46 توسط دخترک عاشق|

خسته شدم میخواهم در آغوش گرمت آرام گیرم

   خسته شدم بس که از سرما لرزیدم بس که این

   کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم

              پاهایم به من میخندند ........

 خسته شدم بس که تنها دویدم .اشک گونه هایم

         را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن ...

   میخواهم با تو گریه کنم...خسته شدم بس که

    تنها گریه کردم...میخواهم دستهایم را به گردنت

 بیاویزم وشانه هایت راببوسم ...خسته شدم بس

                       که تنها ایستادم...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 16:45 توسط دخترک عاشق|

می دونم همش بهونست ٬یه دروغ تازه داری٬ بذار حرفامو بگم بهت ٬حالا که دوستم نداری٬ سرم بلا اوردی ٬منو از پیشت روندی ٬تازه جون گرفته بودم٬ رفتی یو پیشم نموندی٬  بذار این شبای آخر ٬که واست ترانه میگم٬ بدونی که ضربه خوردم ٬حالا یه آدم دیگه م٬ تو منو می خواستی ٬اما به غریبه دل سپردی٬ تو مگه دوستم نداشتی٬ چرا آبرومو بردی٬ میدونم دیگه نمی خوای عشقمو٬ آروم آروم دارم از یادت میرم ٬اما عزیزم دوست دارم اینو بدونی٬بی تو و چشمای نازت ميميرم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 16:44 توسط دخترک عاشق|

چقدر گریه کردم واست تواین چهاردیواری

حالا چی شده که واسه دیدنم حســـی نداری

می گفتی یه لــحظه از دوری من آروم نداری

کنج اتاقت می شینی همش برام چشم انتظاری

تو که حسرت یه لحظه عاشقیٌ روو دلم گذاشتی

می دونم که از همون اول تو منٌ دوسـتم نداشتی

فکر نکن که حرفام یه خواهش یـــــــه التـــماســه

بدون که این حرفام نشونهای واسه مرگ احساسه

واسه منٌ تو نمونده حتی یــــه فرصــــــتی

نمی خوام که از تو بشنوم حتی یه صحبتی

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 16:25 توسط دخترک عاشق|


آخرين مطالب
» ......
» مثنـوی احمـدک
» وصیت نامه حسین پناهی
» نمی خواهـم بمیـرم
» Delneveshte hay Asheghaneh
» عاشقانه
» صدایت میزنم......
» صدایت میزنم...
» مشـق عشـــــــــــــــــــق
» حرهای دل تنها
Design By : Pars Skin