شعر بهانه ابر
ز بس ز ديدگــــان من گهـــر روانه ميشود
دل سياه سنگ هم ، پـــر از جــوانه ميشود
ببين ابهت مرا ، كـــه در فـــــــراق روي تو
براي ابــــر آسمان ، غمم بهانــــه ميشود
نــواي اشك و آه من ، ميان جمع بي كسي
بسي فـــراتر از غزل ، چنان ترانــــه ميشود
به روي لوح جان من ، نشسته طرح يـــاد تو
ببين كه با تو بــزم من چه شاعرانه ميشود
مخـــــواه ننگ هرزگي فتد به دامنم ، بيـــا
كه زلف من به دست باد هرزه شانه ميشود
بيــــا به خلوت شبم ، كه در پناه نــــام تو
حيات من چـــو عمــر خضر جاودانه ميشود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۸۹ ساعت 12:10 توسط دخترک عاشق
|
کاش خداوند سه چیز را نمی آفرید