دوستت داشتم بی هیچ بهانه ای که در آن جدایی باشد

افسوس که نه تو ونه هیچکس مرا نمیفهمد

کاش میدانستی که چقدر منتظر مهربانی نگاهت بودم ونیامدی

افسوس که پنداشتی مهربانیت لایق من نیست

کاش میدانستی در عمق وجودم به تودلبستم وتوتنهاشقایق صحرای دلم هستی

افسوس که دلم را لایق روییدن ندانستی

نمیتوانم چیزی بگوییم بغضی گلویم را میفشاردوآزارم میدهد 

افسوس که این بغض هم بامن غریبی میکند

دلم شکست ولی این بغض قصد شکستن ندارد

میگوییند دلشکستگان نزد خدا آبرویی دارد

افسوس که دل شکسته من بارها ترک برداشت ودم نزد

کاش میدانستی چقدر تنهایم

کاش میدانستی صداقتم را در آن هنگام که عاشقانه صدایت میکردم

ای عشق گفته بودی میمانی

اما اینبارهم اجباری دفترزندگیم را ورق زد

نمیدانم چرا هنگامی که دراوج غم هاییم از اجبار خبری نیست اما

آنهنگام که احساس میکنیم خوشبختیم باید آنرا به اجبار بدهیم

ماسربازان مطیع اجباریم انگار روزگار قصد ندارد مارا از این اجبار رها کند

آری بی سرکردن هم اجباریست اما خوشحالم که فراموش نکردنت اختیاریست ومن بایادت بااین اجبارمیجنگم

دوستت دارم تا هرزمانی